امیرحسین قند عسلامیرحسین قند عسل، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

عشق مامان زیبا و بابا مهدی

بعد از مدتها اومدیم

سلام علیکم وای چقدر زود زمان میگذره از ارسال آخرین موضوع کلی زمان گذشته و شما کلی کارای جدید از مدل امیرحسینی میکنی. از کدوم اتفاق ها شروع کنم اووووومممممممممم یادم اومد اول از دندونات بگم که تا الان8 تاشو در اوردی چه خبره تند تند در میاری مگه مسابقه ست هنوز دوقلوها 4تا دندون دارن با اینکه ازت بزرگترن نزدیک به3 ماه ، یک ماهی میشه دور میزنی و در جا360 درجه میچرخی و کار خودت رو اینجوری راه میندازی و گاهی هم میومدی جلو اما واما الان چندروزی میشه اسم جدیدی روت گذاشتم اونم کانگوروست خخخخخ اخه تو مدل کانگورو میپری میری جلو بله درست شنیدی شما نه سینه خیز میزی نه چهار دست وپا بلکه با آقای باسن میری بله شما خخخ فاق ساوی داری عزیز دل مادر،از همه جا ...
2 مهر 1393

6 ماهگیت عزیزم

سلام عشقم عمرم نفسم همه چیزم زمانیکه اینارو میگم اینقدر خوشت میاد و ذوق میکنی و قمبرک یشی صدا در میاری عزیزم اول از سرسری کردنت بگم که تو اخرین روز از ماه اردیبهشت انجامش دادی و یاد گرفتی از دندونت در اوردنت بگم که اول خرداد زد بیرون اول فک پایین سمت راستیت در اومد فرداش سمت چپیش زد بیرون ایناهاش از واکسنت بگم که هزار ماشالله ت باشه اصلا انگار نه انگار واکسنی زدی از شروع قطره اهنت که 7 خرداد بود بگم که اونم خداروشکر میخوری ومنو اذیت نمیکنی منم سریع با مسواک انگشتی مرواریداتو میشورم اون روز با مامانی با ماشین رفتیم بیرون که مامانی واسه هر سه تاتون بلوز خرید از غذاهات بگم که حریره بادوم رو از اول خرداد بهت دادم و اولین سوپت...
27 خرداد 1393

شروع غذای کمکی و کارهای شما

سلام نفس مامان ماشالله هزار ماشاالله هر رور کار جدید انجام مبدی و معلوم میشه داری بزرگ میشی قربون شکل ماهت برم اینقدر با تبلت اومدم اینجا که با لپ تاپ زورم میاد نمیدونم چرا با تبلت نمیتونم پیغامایی که دوستای گلم میدن رو تایید کنم و عکس بزارم به خاطر همین بعضی ها عکس ندارن حالا بگذریم چون من خاطراتتو تو سالنامه ای خیلی زیبا ثبت میکنم اینجا هم خلاصه ای از خاطراتتو مینویسم گل پسرم شما 20 اردیبهشت صاحب پسر دایی شدی امیدوارم همیشه باهم دوست باشید مثل دوبرادر همچنین با دوقلوهای خاله، و منم چون خونه ی مامانی بودم  همونجا اولین فرنی ات رو درست کردم البته قبلا هم دوباری خورده بودی اما اونو خاله درست کرده بود واسه دوقلوهاش ما هم از سهمبه...
27 ارديبهشت 1393

آخ جون من آماده شدم برم مهمونی و خرید

سلام آقای ماه من خوبی ماشالله هر روز شیطنتت زیاد شده الان دیگه وقتی شیر میخوری سیر میشی همون ظوری که تو دهنتته یه صداهای جدیدی در میاری باهاش حرف میزنی عاشقه صداتم جالبه قبلا حین شیر خوردن  غر میزدی و با آهنگ میخوردی قربون اون دستات بشم که پدری از من در اوزده همه چیزو میگیره اما تنبل خان دوبار غلت زدی دیگه نمیزنی الان که آماده شدیم قراره بابا جون و مامان جون و خاله ها بیان دنبالمون چون ناهار دعوتیم بعد ناهار هم اومدیم خرید که جنابعالی تو بغلم بعد از 15 دقیقه خوابیدی منم برای بابایی بابت روز مرد که از الان کادوشو خریدم چون میترسیدم نتونم دوباره بیام خرید و برای اولین روز مردی شما هم بلوز مردونه آستین کوتاه و رکابی خریدم البته ت...
10 ارديبهشت 1393

اولین جای زیارتیه شما

سلام گل پسرم امیرحسین خان عزیزم پارسال همین موقع ها یعنی اوخر فروردین من راهی بیمارستان شدم و چند شبی اونجا بستری شدم همون موقع بود که مامانی نذر کرد واسمون که من و تورو ببره شاه عبدالعظیم که قسمت شد پنج شنبه 4 اردیبهشت رفتیم مامانی دوقلوهارو هم نظر کرده بود که با اونا رفتیم البته باباجون مارو برد دستش درد نکنه  اونجا نق میزدی که رو پاهام انداختمت کمی خوابیدی بردمت دست رو به ضریح زدم عزیزم، انشالله همیشه سفرهای زیارتی بری نانازم،درضمن من رفتنی جای شما رو تمیز کردم اما میدونستم وقت پیفته که زد از شانس تو حرم پیف کردی باباجون سر بطری آب معدنی رو سوراخ کرد واسم و با کمک خاله تو رو شستم و تو ماشین جاتو عوض کردم از اون ور هم رفتیم بهشت زه...
7 ارديبهشت 1393

پسرم هزار ماشالله آقا شده

سلام علیکوم عسلکم شیرینم لواشکم تمشکم خوبی  عزیزم مامان اوایل نوزادی تا 2 یا 2ماه ونیم حموم میرفتی گریه نمیکردی حتی اوایل توحموم خوابت میبرد اما بعد اون وقتی حموم میرفتی و اب مامانی میریخت رو بدنت گریه میکردی تا دیروز 24 فروردین که صدات اصلا در نیومد عزیزم یه سوتی هایی ازت گرفتم  که بزرگ بشی فیلماتو ببینی کلی میخندی
26 فروردين 1393

شرح حال اولین عید پسرم

سلام مامانی شرمنده نتونستم بیام وبلاگتو آپ کنم چون خونه نبودم و همش خونه ی مامانی و مهمونی ومسافرت بودیم به این دلیل که تو ساختمونمون هیچ کس نبود البته چون اصلا صاحبخونه 8 واحد رو اجاره نداده و خالیه و خودشون هم رفته بودن مسافرت و عروسش هم برج 12 جابه جاشد به همین دلیل منم از تنها بودن میترسیدم و همین که حوصله ام سرمیرفت به خاطرهمین رفتیم خونه ی مامانی و4فروردین اومدیم خونه چون شما فرداش واکسن داشتی خداروصدهزار مرتبه شکر اصلا اذیتم نکردی و این سری هم عالی بود واکسنت و دوباره موندیم بالا و موند تا8فروردین که مامانینا ناهار خونه ی ما دعوت بودن منم چون با شما سختم بود اشپزی غذا از بیرون سفارش دادیم فقط قرمه سبزی گذاشتم با برنج و سالاد فصل الب...
21 فروردين 1393